تبليغاتX
زندگی,عشق...
خدایا شکرت

سلام قرار نبود به آپم ولی یه مطلب پیدا کردم

دلم نیومد نزارمش

اینو از بلاگ حمیدیسم ور داشتم

اینم آدرسشه حتما یه سر بهش بزنیدحمیدیسم

 

 

خیام:عالم همه محنست و ایام غم است

گردون همه افتست و گیتی ستم است

فی الجمله چو در کار جهان می نگرم

 اسوده کسی نیست و گر هست کم است.

وقتی یه معلول مادر زاد رو می بینم، وقتی یه نابینای مادرزاد رو میبینم، وقتی که کلا نقص میبینم، وقتی فقر میبینم ،وقتی افرادی رو می بینم که نون شب ندران بخورن، وقتی بی عدالتی میبینم،وقتی که به طور کلی دنیایی سراسر نفرت و خرابی و بدجنسی و تبعیض و بدی و رنج و مصیبت و ... غیره رو  می بینم شکم به خدا بیشتر میشه.

نمی دونم چرا یاد گرفتیم تا یک معلول یا فقیر و... و به طور کلی یکی پایین تر از خودمون (حالا در هر زمینه ای) رو می بینیم سریعا دستامون رو میبریم بالا و میگیم "خدایا شکرت"، این طرز فکر رو که می بینم شکم به عقل ادما بیشتر میشه؛چون با وجود نقص در یک همنوع خودشون خدایی رو شکر می کنن که خودش خالق همین نقص ها بوده( حالا به طور مستقیم یا غیر مستقیم).

شاید اگه قدرت داشتم کره ی زمین رو تو دستام می گرفتم و اونقدر فشار می دادم که خرد بشه، با تمام ادمای متعفنش، با تمام موجوداتش، با تمام ... و با تمام خدایان و یا خدایش.

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 13:17 توسط ص-م |
کاش

کاش در دهکده ی عشق فراوانی بود    

                                        

                                توی بازار صداقت کمی ارزانی بود

 

کاش اگر گاه کمی لطف به هم می کردیم

 

                                 مختصر بود ولی ساده پنهانی بود

 

کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب

 

                                 روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود

 

کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد

 

                                 قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود

 

کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم

 

                                  رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود

 

مثل حافظ که پر از معجزه و الهام هست

 

                                  کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود

 

چه قدر شعر نوشتم برای باران

 

                                 غافل از ان دل دیوانه که بارانی بود

 

کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها

 

                                 دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود

 

کاش دلها پر از افسانه ی نیما می شد

 

                                  و به یادش همه شب ماه چراغانی بود

 

کاش اسم همه ی دخترکان اینجا

 

                                  نام گل های پر از شبنم ایرانی بود

 

کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر

 

                                 غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود

 

کاش دنیای دل ما شبی از این شبها

 

                             غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود

 

دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم

                                                          راز این شعر همین مصرع پایانی بود

                                                                                                      

  <مریم حیدرزاده>

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 14:51 توسط ص-م |
اگه هم صدام بودی

اگه هم صدام بودی

هیشکی حریفم نمی شد

کوه اگه رو شونه هام بود

کمرم خم نمی شد

تو اگه خواسته بودی

آخ

تو اگه مونده بودی

موندنی ترین بودم

عمر صدام کم نمی شد

اگه زخمی می شدم

به دست تو مرحم بود

زخم قیمتی من محتاج مرحم نمی شد

اگه بارون عزیز با تو بودن می گرفت

 

تو اگه خواسته بودی

تو اگه مونده بودی

موندنی ترین بودم

عمر صدام کم نمی شد

گل سرخ قصه مون محتاج شبنم نمی شد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 22:23 توسط ص-م |
ايران
اين مشخصات چه کشوري است :

 20ميليون فقير، 7 ميليون بيكار، 4 ميليون معتاد، 300 هزار زن تن فروش ؛ 14 ميليون بيمار روانى ، 600 هزار كودك كارگر ،

يك و نيم ميليون محروم از تحصيل ،8 ميليون بيسواد ، 180 هزار نابغه فرارى با 30 تريليون و400 ميليارد تومان خسارت ناشى

 از فرارمغز ها ، 450 هزار تصادف در سال ، 40 هزار بيمار ايدزي، سن بزهکاري زير 10 سال ، کف سني فحشا 14 سال ، و کف

 سني اعتياد 14 سال و...

 اينجا ايران توست عزيزم  

+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم خرداد 1387ساعت 9:49 توسط ص-م |
امتحان
   فصل امتحانات نزدیکه  

 

         گفتم غمم فزون است ، گفتا ز من چه آيد

 

گفتم كه نمره ام ده ، گفتا ز من نيايد

 

گفتم كه نمره دادن بسيار سهل آيد

 

گفتا ز ما اساتيد اين كار كمتر آيد

 

گفتم كرم نماييد من را كنيد شما شاد

 

گفتا كه خوش خيالي كي وقت آن بيايد

 

گفتم كه نمره هفت بدبخت عالمم كرد

 

گفتا اگر براي آن هم زيادت آيد

 

گفتم خوشا دهي كه دست شما دهد آن

 

گفتا تو كوشش كن كو وقت آن بر آيد

 

گفتم دل رحيمت كي قصد رحم دارد

 

گفتا نگوي با كس تا وقت آن بر آيد

 

گفتم زمان تحصيل ديدي كه چون سرآيد

 

گفتا خموش جانم ازدست من چه آيد

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 20:37 توسط ص-م |
خسته از زندگی

 

 

چقدر خسته شدم از دست زندگي

 

كاش خدا يه نظري به اين بنده گناه كارش بندازه

 

نا شكري نميكنم زندگي خوبي دارم البته از نظر كسي كه

 

از بيرون به زندگيم نگاه كنه ولي تو زندگيم يه كمبود اساسي

 

دارم اونم يه عشق واقعي كه دو طرفه باشه نمي دونم چرا اين جورياس

 

ولي خيلي تنهام اطرافم پر دوست ولي با هيچ كدوم راحت نيستم

 

 

ديروز خيلي دلم گرفته بود پا شدم رفتم اخراي بند دو سه ساعت مثل

 

ديوونه ها تنهايي نشسته بودم تو ماشين داشتم طبيعت ديد ميزدم

 

 

خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:23 توسط ص-م |
زندگی
سلام
این یه متن طنز که یکم واقعیت داره
زیاد به خودتون نگیرید
 
 
خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.
خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد...
 

خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد...

خدا میمون را آفرید و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی بود.
میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد...
 

و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست ، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد...
 
 
و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند…!!!
و پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند ، و مثل خر بار می برد…!!!
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!!
و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند...!!!
و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست !!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت 20:23 توسط ص-م |
Salam bebakhshid fingilsh minvisam,akhe ba irancell mi apam dige ba gushim nemishod farsi nevesh.Khastam sale no ro tabrik begam.Movazebe khodetun bashid
+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین 1387ساعت 15:5 توسط ص-م |
چهار شنبه سوری

 

مراسم چهارشنبه سوري 

 

بوته افروزي 

 

در ايران رسم است كه پيش از پريدن  آفتاب، هر خانواده بوته هاي خار و گزني را كه از پيش فراهم كرده اند روي بام يا زمين حياط خانه و يا در گذرگاه در سه يا پنج يا هفت «گله» كپه مي كنند. با غروب  آفتاب و نيم تاريك شدن آسمان، زن و مرد و پير و جوان گرد هم جمع مي شوند و بوته ها  را آتش مي زنند. در اين هنگام از بزرگ تا كوچك هر كدام سه بار از روي بوته هاي  افروخته مي پرند، تا مگر ضعف و زردي ناشي از بيماري و غم و محنت را از خود بزدايند  و سلامت و سرخي و شادي به هستي خود بخشند. مردم در حال پريدن از روي آتش ترانه هايي  مي خوانند.

زردي من از تو ، سرخي تو از من 

غم برو شادي بيا ، محنت برو روزي بيا 

اي شب چهارشنبه ، اي كليه جاردنده ، بده مراد بنده 

 

خاکستر چهارشنبه سوري، نحس است، زيرا مردم هنگام پريدن از روي آن، زردي و یيماري خود را، از راه جادوي سرايتي، به آتش مي دهند و در عوض سرخي و شادابي آتش را به خود منتقل مي کنند. سرود "زردي من از تو / سرخي تو از من"

هر خانه زني خاكستر را در خاك انداز جمع مي كند، و آن را از خانه بيرون مي برد و در سر چهار راه، يا در آب روان مي ريزد. در بازگشت به خانه، در خانه را مي كوبد و به  ساكنان خانه مي گويد كه از عروسي مي آيد و تندرستي و شادي براي خانواده آورده است.
در اين هنگام اهالي خانه در را به رويش مي گشايند. او بدين گونه همراه خود
 تندرستي و شادي را براي يك سال به درون خانه خود مي برد. ايرانيان عقيده دارند كه با افروختن آتش و سوزاندن بوته و خار فضاي خانه را از موجودات زيانكار مي پالايند و ديو پليدي و ناپاكي را از محيط زيست دور و پاك مي سازند. براي اين كه آتش آلوده   نشود خاكستر آن را در سر چهارراه يا در آب روان مي ريزند تا باد يا آب آن را با خود 
ببرد.

 

مراسم كوزه شكني 

مردم پس از آتش افروزي مقداري زغال به نشانه سياه بختي،كمي نمك به علامت شور چشمي، و يكي سكه دهشاهي به نشانه تنگدستي در كوزه اي سفالين  مي اندازند و هر يك از افراد خانواده يك بار كوزه را دور سر خود مي چرخاند و آخرين نفر ، كوزه را بر سر بام خانه مي برد و آن را به كوچه پرتاب مي كند و مي گويد: «درد و بلاي خانه را ريختم  به توي كوچه» و باور دارند كه با دور افكندن كوزه، تيره بختي، شور بختي و تنگدستي را از خانه و خانواده دور مي كنند.   

 

همچنين گفته ميشود وقتي ميتراييسم از تمدن ايران باستان در جهان گسترش يافت،در روم وبسياري از کشورهاي اروپايي ،روز 21 دسامبر ( 30 آذر )  به عنوان تولد ميترا جشن گرفته ميشد.ولي پس از قرن چهارم ميلادي در پي اشتباهي كه در محاسبه روز كبيسه رخ داد . اين روز به 25 دسامبر انتقال يافت

 

فال گوش نشيني 

زنان و دختراني كه شوق شوهر كردن دارند، يا آرزوي زيارت و مسافرت، غروب شب چهارشنبه نيت مي كنند و از خانه بيرون مي روند و در سر گذر يا سر چهارسو مي ايستند و گوش به صحبت رهگذران مي سپارند و به نيك و بد گفتن و تلخ و شيرين صحبتكردن رهگذران تفال مي زنند. اگر سخنان دلنشين و شاد از رهگذران بشنوند، برآمدن حاجتو آرزوي خود را برآورده مي پندارند. ولي اگر سخنان تلخ و اندوه زا بشنوند، رسيدن به مراد و آرزو را در سال نو ممكن نخواهند دانست.

 

   قاشق زني

زنان و دختران آرزومند و حاجت دار، قاشقي با كاسه اي مسين برمي دارند و شب هنگام در كوچه و گذر راه مي افتند و در برابر هفت خانه مي ايستند و بي آنكه حرفي بزنند پي در پي قاشق را بر كاسه مي زنند. صاحب خانه كه مي داند قاشق زنان نذر و حاجتي دارند، شيريني يا آجيل، برنج يا بنشن و يا مبلغي پول در كاسه هاي آنان مي گذارد. اگر قاشق زنان در قاشق زني چيزي به دست نياورند، از برآمدن آرزو و حاجت خود نااميد خواهند شد. گاه مردان به ويژه جوانان، چادري بر سر مي اندازند و براي خوشمزگي و تمسخر به قاشق زني در خانه هاي دوست و آشنا و نامزدان خود مي روند.

 

آش چهارشنبه سوري  

خانواده هايي كه بيمار يا حاجتي داشتند براي برآمدن حاجت و بهبود يافتن بيمارشان نذر مي كردند و در شب چهارشنبه آخر سال «آش ابودردا» يا «آش بيمار» مي پختند و آن را اندكي به بيمار مي خوراندند و بقيه را هم در ميان فقرا پخش مي كردند.

 

تقسيم آجيل چهارشنبه سوري

زناني كه نذر و نيازي مي كردند در شب چهارشنبه آخر سال، آجيل هفت مغز به نام «آجيل چهارشنبه سوري» از دكان رو به قبله مي خريدند و پاك مي كردند و ميان خويش و آشنا پخش مي كردند و مي خورند. به هنگام پاك كردن آجيل، قصه مخصوص آجيل چهارشنبه، معروف به قصه خاركن را نقل مي كردند. امروزه، آجيل چهارشنبه سوري جنبه نذرانه اش را از دست داده و از تنقلات شب چهارشنبه سوري شده است.

 

 گرد آوردن بوته، گيراندن و پريدن از روی آن و گفتن عبارت "زردی من از تو، سرخی تو از من" شايد مهمترين اصل شب چهارشنبه سوری است. هر چند که در سالهای اخير متاسفانه اين رسم شيرين جايش را به ترقه بازی و استفاده از مواد محترقه و منفجره خطرناک داده است

پس اميدورام دوستان عزيز با خواندن اين مطالب قشنگي اين رسم را با انجام كارهاي خطرناك و استفاده از ترقه هاي خطرناك خراب نكنند 

مراسم ديگري مانند  توپ مروارید ، فال گوش ، آش نذری پختن ، آب پاشی ، بخت گشائی دختران ، دفع چشم زخمها ، کندرو خوشبو ، قلیا سودن ، فال گزفتن هم در این شب جزو مراسمات جالب و جذاب می باشد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 14:52 توسط ص-م |
سرنوشت

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 12:3 توسط ص-م |
سلام

سلام  سلام صد تا سلام

 

ببخشيد كم آپيدم بد جور مشغول امتحاناتم بودم اين ترم بعد از مدتها همه امتحاناتو شركت كردم

 

آخه من معمولا حذف ميكردم و حوصله امتحان نداشتم اما ديگه خسته شدم ميخوام زود تموم كنم

 

خسته شدم چقدر برم دانشگاه حالا ترم 10 ثبت نام كردم يه 2-3 ترم ديگه هم اگه خوب بخونم

كار دارم

 

واسه امروز ديگه بسه

 

                                    مواظب خودتون باشيد

فعلا این عکسو داشته باشید

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6:36 توسط ص-م |
دل تنگ
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 21:38 توسط ص-م |
سوال

ديروز يه اس ام اس رسيد دستم با اين مضمون:

 

اگه مرگت نزديك باشه و خدا فقط اجازه يك تلفن بهت بده به كي زنگ

 

ميزني؟

منم واسه همه دوستام فرستادم(مفته ديگه)جواباي جالبي رسيد دستم

 

همشو واستون ميزارم:

 

يكي از دوستاي گلم حق زنگ زدنشو داد به دوس دخترش(آخره زلالت

 

آخه ميگم بد بخت دوس دخترت كه منو نميشناسه بهش بگم چقدر فدا

 

كاري)

يكي ديگه از دوستام زنگ ميزد به دوس دختر قبليش كه تركش كرده كه

 

ازش بپرسه چرا؟(ميگم آخه عزيزم اونكه رفته ديگه رفته حالا به هر دليل)

 

يكي از دوستانه آينده نگر زنگ ميزد به يه قبر فروشي معتبر

 

يكي ديگش كه حس شاعري زده بود بالا گفت با يه زنگ بهار نميشه

 

خواهر گلم گفتش به عزيزترين كسم(به اين ميگن آخر سياست)

 

يكي ديگه از دوستاي زيزيم گفته بود زنگ ميزنم به يكي از دوستام و

دوست دخترمو ميسپارم دست اون(بميرم الهي اون دنيا هم دست از سر

 اين بد بخت ور نميداري به اين ميگن آخر غيرت)

يكي از دخترهاي فاميل ميخواست به من زنگ بزنه(خيلي خيلي...دختر خوبيه)

یکیشون خیلی زرنگ بود میخواست زنگ بزنه اورژانس

 

يكي ديگه از دختراي فاميل با باباش صحبت كنه

 

يكي به مامانش

.

.

.

يكي به هيچكس

راستي شما به كي زنگ ميزديد؟

پ ن:

من  خودم زنگ ميزدم .....نميدونم واقعا نميدونم

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386ساعت 22:20 توسط ص-م |
زی زی نامه

الهــــی! به مــــــردان در خانه ات!
به آن زن ذلیلان فـــــرزانــــــه ات!
 
به آنانکه با امـــــر "روحی فداک"!
نشینند وسبـــــــــــــزی نمایند پاک!
 
به آنانکه از بیـــــــخ وبن زی ذیند!
شب وروز با امــــــر زن می زیند!
 
به آنانکه مرعــــــــــوب مادر زنند!
ز اخلاق نیکـــــــــوش دم می زنند!
 
به آن شیــــــــــــر مردان با پیشبند!
که در ظـــرف شستن به تاب وتبند!
 
به آنانکه در بچّــــــــــه داری تکند!
یلان عوض کــــــــــــردن پوشکند!
 
به آنانکه بی امــــــــــــر واذن عیال
نیاید در از جیبشان یک ریــــــــال!
 
به آنانکه با ذوق وشــــــــــوق تمـام
به مادر زن خود بگویند: مـــام (!)
 
به آنانکه دارند بــــا افتخـــــــــــــار
نشان ایزو...نه!"زی ذی نه هزار"!
 
به آنانکه دامـــــــن رفــو می کنند!
ز بعد رفــــــــویش اُتـــو می کنند!
 
به آنانکه درگیــــر ســــوزن نخند!
گرفتـــــــــــار پخت و پز مطبخند!
 
به آن قرمــــــــه سبزی پزان قدر!
به آن مادران به ظاهــــــــــر پدر(!)
 
الهـــــــــی! به آه دل زن ذلیــــــل!
به آن اشک چشمان "ممّد سبیل"(!)
 
به تنهای مردان که از لنگـــه کفش
چو جیــــــــغ عیالاتشان شد بنفش!
 
:که مارا بر این عهـــد کن استوار!
از این زن ذلیلی مکن برکنـــــــار!
 
به زی ذی جماعت نما لطف خاص!
نفرما از این یوغ مــــــارا خلاص!

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 20:54 توسط ص-م |
دلتنگ
 

 

خیلی دلم گرفته

                کاش تو زندگیم یه عشق واقعی داشتم

                

                           عشق تنها چیز که میتونه منو به زندگی امیدوار کنه

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 17:41 توسط ص-م |

قالب وبلاگ

Free Template Blog

Template Blog

THEME BLOG